لوگوي سايت


بزرگترين معلم روح زايي
مسابقه مسابقه عضويت در سايت
شناسه
کلمه عبور
نشریه الکترونیکی کتاب الکترونیکی
اخبار مکتوم

ذرة روح خلاق- (قسمت اول)

دو شب قبل(1)، يكي از شاگردان او توانسته بود از طريق ارتباط روحي با او (و ذكر كلمات و اسمائي كه او بيان كرده بود(، از ذره‏اي شكوفه نارنج ]در حد رطوبت آن، كمتر از نيم گرم[، مقداري، تقريباً به اندازة يك ليوان بزرگ روغن زيتون، بوجود آورد. گزارش آن واقعه قبلاً توسط فرد تجربه‏كننده، نوشته شده و ثبت گرديده است. واضح بود كه اين روغن زيتون، نتيجة تبديل و تكثير غيبي آن ذرة ناچيز شكوفة نارنج بوده است.

 دو شب پيش، وقتي آنها شروع به خوردن روغن زيتون با نان كردند، اولين لقمه را او خورد. از اين لقمه، يك قطره روغن چكيد كه او آن‌را با تكه‏اي دستمال پاك كرد و برداشت. سپس آن تكه دستمال را بين انگشتانش فشرد و روغني كه بر اثر اين فشار بيرون آمد را هم خورد. اما تكه دستمال را كه همچنان رطوبت مربوط به روغن در آن بود، نگه داشت. روز بعد، هنگام ترك آن مكان، او گفت كه بايد آن قطعه دستمال آغشته به روغن را آتش بزنم چون قطره‏اي كه در آن است منشأ همه روغني است كه آن شب بوجود آمد و ليوان را پر كرد. اگر سوزانده نشود ممكن است رودخانه‏اي از روغن زيتون به راه بيندازد.

 كبريت را آوردم اما وقتي خواستم روشن كنم، خاموش شد. چهار بار كبريت زدم كه آن تكه دستمال را بسوزانم اما تلاشم بي‏فايده بود و خودبخود خاموش مي‏شد. او گفت اگر بدون وجود دستمال، كبريت روشن شود، اين نشانه است. همين كار را كردم. دستمال را كنار گذاشتم و سه بار ديگر كبريت زدم. هر سه بار، كبريت روشن شد و روشن ماند. او گفت اين به آن معناست كه اين قطره نبايد سوزانده شود بلكه بايد باز هم بركت دهد.

 به داخل خانه برگشتيم. در آشپزخانه شيشه درَدار كوچكي بود كه حدود يك سوم آن روغن زيتون بود (به صاحبخانه تعلق داشت) او تكه دستمال را روي درِ شيشه (شيشه دربسته) گذاشت و دست خود را بالاي درِ آن گذاشت. در لحظه‏اي، شيشه دربسته، پر از روغن زيتون شد. گفت ظرفي بياورم تا تكه دستمال را در آن بيندازد. من هم يك شيشه خالي و شفاف به اندازه يك ليوان پيدا كردم. او تكه دستمال را به داخل آن ظرف انداخت و]شيشه را بين دو دستش گرفت طوري كه داخل آن كاملاً پيدا بود[ در عرض چند لحظه شيشه پر از روغن زيتون شد. شيشه را روي زمين گذاشت. روغن درون شيشه رو به ازدياد بود. آن قطره، فعال شده و به شدت زاينده شده بود. يك چنگال به او دادم تا تكه دستمال را از شيشه بيرون بياورد. اما روغن از ليوان لبريز شد و از درون شيشه به روي زمين مي‏ريخت. او تكه دستمال را خارج كرد و در يك دستمال خشك قرار داد. روي روغني كه بر زمين ريخته بود چند دستمال انداختم تا آن روغن‏ها را بخود جذب كند. او گفت كه اين قطره فعال شده و همينطور روغن از آن مي‏زايد و هر لحظه زيادتر مي‏شود. اگر جلوي‏اش را نگيريم جويبار و سپس رودخانه‏اي از روغن زيتون راه مي‏اندازد. گفت آنها را آتش بزنم. او تكه دستمال اصلي را كه حاوي روغن خلاق و زاينده بود در دستمال خشكي قرار داده بود تا از فعاليت آن جلوگيري كند. دستمال خشك مچاله و دور آن تكه دستمال پيچيده شده بود. او يك سر دستمال را با انگشتش گرفت و من كبريت زدم تا سر ديگر دستمال را بسوزانم. همزمان با روشن شدن كبريت قبل از آنكه كبريت را نزديك دستمال ببرم، دستمال از آن سر، يعني از سمتي كه در انگشتان او بود شروع به سوختن كرد و فكر كنم كمي هم دست او را سوزاند. اين اصلاً ربطي به شعله كبريتي كه من زدم نداشت و درواقع خودبخود بود. به محض اينكه من كبريت را به سر ديگر دستمال نزديك كردم و آن دستمال آتش گرفت، آتش عجيبي كه از سر ديگر آن شروع شده بود، متوقف شد. او گفت اين آتش (آتشي كه منشأ آن نوك انگشت او بود) از روح آمده و با آتش معمولي فرق دارد. اين آتش فقط به قصد سوزاندن آن قطره روغن آمده بنابراين دستمال را نمي‏سوزاند چون شعور دارد و مي‏فهمد. اين آتش فقط همان روغني كه در تار و پود اين تكه دستمال نفوذ كرده را مي‏سوزاند.

 وقتي دستمال را آتش زدم او آن‌را روي زمين انداخت. بقيه دستمال‌هايي هم كه قبلاً روي زمين بود آتش گرفتند. تقريباً همه دستمال‌ها سوختند اما آن قسمت از دستمال كه آن تكه روغني در آن بود همچنان مي‏سوخت و برخلاف دستمال‌هاي ديگر نه خاكستر مي‏شد و نه خاموش. قبل از اين اتفاقات قرار ملاقاتي گذاشته بود و به يكي از افراد گفته بود كه تا سر ساعت معيني او را در جايي، كه شهري با فاصله چند ساعت از محل ما بود، مي‏بيند. او گفت كه اين شعله روشن خواهد ماند و با اين آتش (آتش معمولي) از بين نمي‏رود. بلكه از همان طريقي از بين مي‏رود كه بوجود آمده. بايد با همان نفَسي از بين برود كه از آن آمده. با كمال تعجب ديدم كه آن تكه كوچكِ دستمال روغني، (با وجود آنكه در آتش بود) هنوز نسوخته. تقريباً روي زمين درازكش شد و به آن شعله به آرامي دميد. آتش آن خاموش شد. او گفت حالا آن قطره زاينده با همان آتشي كه از روح پايين آمد سوخت و به منشأ خود بازگشت. آن قطره روغن زيتون از روح‏ام پايين آمده بود و ذره‏اي از روح‏ام را با خود داشت پس زاينده و خلاق بود. منشأ همة آن روغن‏ها همين يك قطره بود كه مي‏توانست دريايي از روغن زيتون پديد بياورد اما حالا دوباره به آتش روحم بازگشته و در آنجا مصرف مي‏شود.

 او گفت دربارة آن شيشه روغني كه با بركت پر شده، به افرادي كه در آن مكان رفت و آمد مي‏كنند چيزي نگويم اما مراقب باشم و ببينم آن بركت به چه كسي مي‏رسد و چه كسي آنرا مي‏خورد.

         گروه تحقيق و مستندسازي ياسين

 

پي نوشت:1- اين اتفاق در تاريخ سوم ارديبهشت ماه هزار و سيصد و هشتاد و سه رخ داده است.

تعداد بازدید : 116 بار


بر اين اساس، تجربه زير را كه در همين راستا قرار دارد از نظر خوانندگان مي‏گذرانيم و از آنجا كه زيتون ميوه مقدسي است اين تجربه را كه در ارتباط با زيتون است فتح الباب گزارش‏هاي بعدي ...


 

استفاده از مطالب با ذکر منبع و لینک مجاز است©